توضیح: اینها را نوشتم، چون احساس کردم که شفاف نبودن ممکن است در بعضی سیاسیون کشورمان سو برداشت هایی ایجاد کند و در مرحله ای هستیم که صریح سخن گفتن شاید راهگشا تر باشد از سکوت و مصلحت جویی. تصور نمی کنم که این نوشته ها شکافی در صف جنبش به وجود بیاورد و تنها روشن می کند که هرکدام از ما کجا استاده ایم. در ضمن از قول هم نظران خود نوشته ام و به حتم هستند کسانی که جز این می اندیشند و مطالباتشان شاید محدود تر باشد و یا صرفا به رهنمودهای آقایان موسوی و کروبی پایبند هستند و تنها پشت آنچه مواضع این جنابان باشد می ایستند که نظر ایشان هم محترم است
من شخصا در انتخابات اخیر شرکت نکردم. هیچکدام از تایید صلاحیت شدگان، کاندیدای مورد نظر من نبودند و اصولا حکومتی که به خود اجازه دست چین کردن کاندیداها را بدهد، از نظر من فاقد مشروعیتی بود که وجدانم را به شرکت در انتخابات برگزار شده توسط آن راضی کند.
با این وجود دیدم دوستان بسیاری را که یا به حمایت از میر حسین موسوی و یا مهدی کروبی در انتخابات شرکت کردند و همچنین کسانی که تن به شرکت در این انتخابات ندادند. آن دسته که فارغ از جو زدگی ها و بت سازی های مرسوم قصد مشارکت داشتند، استدلالشان همان منطق قدیمی «انتخاب بین بد و بدتر» بود و اینجانب هم به آنان حق دادم که برای رهایی از شر احمدی نژاد، یک کاندیدای اصلاح طلب از درون نظام را به هیچ ترجیح دهند.
با توجه به شور و شوق و مشارکت عمومی، برای من هم مانند بسیاری دیگر انتخاب موسوی به عنوان رئیس جمهور حتمی به نظر می رسید و تنها گمانه زنی بر سر این بود که آیا او در دور اول اکثریت را به دست می اورد، یا اینکه در دور دوم وارد رقابتی با کروبی و یا، با احتمالی ضعیف تر، جدالی با احمدی نژاد خواهد شد. تصور می کنم نتایج اعلام شده در روز شنبه، رای دهندگان و کسانی که مانند من رای ندادند را به یک اندازه در بهت و ناباوری فرو برد.
آنچه پس از اعلام نتایج اتفاق افتاد، اکنون افقی بسیار فراتر از یک مناقشه ساده بر سر ریاست جمهوری موسوی یا احمدی نژاد را گشوده است. واکنش بی رحمانه و البته قابل پیشبینی قدرت پرستان، قربانی شدن پایه ها و اعتبار نیم بند حکومت در راه بر کرسی نشاندن این نمایش فریب و هزینه های سنگینی که تا این لحظه مردم با جان و مال خود و عزیزانشان پرداخت نموده اند، در کنار همبستگی فرامرزی ایرانیان و جهانیان و همدلی و همراهی بی نظیر آنان با مبارزات مردم داخل ایران، همگی دست به دست هم داده اند تا فرصت بی بدیلی برای عبور از یک مرحله سرنوشت ساز و تاریخی را در کشورمان ایران فراهم سازند.
در این مرحله دیگر رنگ سبز تنها نماد حامیان موسوی نیست. رنگی که تا روز انتخابات نشانه هواداران ایشان بود، اکنون تبدیل شده به نماد همه ایرانیان حق طلبی که دیگر سلطه یک حکومت تمامیت خواه قرون وسطایی را تاب نمی آورند و خواستار اصلاحات راستین و بنیادین در ساختار سیاسی و قانونی کشورشان هستند. چه ما را شورشی بنامند، چه خس و خاشاک و چه عامل بیگانه، ما مطالباتی کاملا به حق، انسانی و عقلانی داریم و تا به دست آوردن آنها از پا نمی نشینیم.
اگر این «نظام» و این «قانون اساسی» فعلی شرایطی را دارا بودند که کلیه نهاد های قدرت از طریق مشارکت دست نخورده مردم و بدون دخالت فیلتر های منصوب همان نهادها انتخاب می شدند و اگر آزادی ها و حقوق مدنی موجود و تصریح شده در آن، زیر پیش شرط گنگ و مبهم «موازین اسلامی» (که هر کس به میل و ظن و مصلحت خود تعبیرشان می کند) بیرنگ و بی معنی نمیشدند و اگر زمینه تبعیض های موجود در زمینه های جنسیتی و عقیدتی و قومیتی در آنها موجود نبودند و بسیار اگر های دیگر، آنگاه ما نیز سخنی نداشتیم و همت می گماشتیم به درخواست اصلاحات در چارچوب های موجود.
اما زمانی که ساختار این «نظام» و این «قانون اساسی» قابلیت برقراری عدالت، انتخابات آزاد و دموکراسی راستین، پاسداری از حقوق انسانی و شهروندی و تفکیک قوا را ندارد و اگر از دل این نظام جز حکومت نظامیان و مقدس نمایان و تضییع حق مردم بیرون نمی آید، بله آنگاه، بر خلاف سخن آقایان موسوی و کروبی ما دقیقا خواستار شکسته شدن این ساختار و تغییر بنیادین در آن می باشیم.
چرا می بایست پس از این همه سختی و تحمل چنین هزینه هایی تن به حفظ نظامی بدهیم که بر پایه «ولایت مطلقه فقیه» هر لحظه ظرفیت آن را دارد که حقوق مردم و امنیت آنان را به پشیزی گرفته و آنها را بازیچه قدرت طلبی خشک ذهنان تمامیت خواه و جنگ طلبان تند رو نماید؟ چرا باید در صدد حفظ نظامی باشیم که یک امر شخصی و روحانی مانند دین در آن وسیله و بهانه اعمال فجیع ترین ستم ها و نا مردمی ها گشته است؟
چند نفر باید در طول سالیان قربانی شوند و تا چند سال می بایست کشور ما با وجود منابع غنی و ظرفیت های انسانی در شمار کشور های «در حال توسعه» باقی بماند؟
تا کی باید میلیونها ایرانی ناچار از جلای وطن و اقامت در کشورهایی باشند که به ازای ارائه امنیت و حقوق انسانی و شهروندی، تمام استعداد ها و ظرفیتهای آنان را برای رشد و توسعه هرچه بیشتر خود به کار می گیرند؟
جناب آقای موسوی و جناب آقای کروبی و دیگر اصلاح طلبان درون نظام که تا این لحظه هرچند کجدار و مریز، در کنار مردم باقی مانده اند و همراه با آنان متحمل سختی و خسارت شده اند باید توجه فرمایند که برای جوانان امروز این مرز و بوم، چیزی مقدس تر و بالاتر از سر فرازی کشورشان و آینده ای روشن و پر امید برای مردم میهنشان قرار ندارد. با هیچ استدلالی نمی توان ما را قانع نمود که «حفظ نظام» و «راه امام» را به عنوان مفاهیمی گنگ و بیگانه با واقعیت زندگی امروز، بالاتر از خواسته های مشروع و انسانی خود قرار داده به خط قرمز هایی بی معنی و حتی در ذات خود مساله دار تن در دهیم.
ما به نسلی تعلق داریم که سوالات و نقد های جدی نسبت به روند انقلاب و وقایع سالهای اولیه آن دارد. ما آنجایی که پای حقوق انسانیمان به میان بیاید مرید و سر سپرده هیچکس، چه زنده و چه مرده، نیستیم. ما باور داریم که هیچ انسانی خالی از خطا نیست و دلیلی نمیبینیم که آنچه را آیت الله خمینی مد نظر داشته و آنچه را که شما «راه امام» می نامید لزوما تایید کنیم، بخصوص با توجه به شواهد تاریخی نقش مستقیم وی در بی عدالتی ها و اشتباهاتی مانند کشتار زندانیان سیاسی.
نسل جوان امروز، دقیقا به آنچه می خواهد آگاهی و ایمان دارد و اگر جز این بود، این چنین بی محابا خود را آماج خشونت مزدوران قدرت نمی کرد و به جای سینه سپر نمودن مقابل وحشیگری های سرکوبگران، کنج عافیت را به باتوم و گاز اشک آور و گلوله ترجیح می داد. کسانی که با وجود تمام خطرها به خیابان می آیند و با متمدنانه ترین و مسالمت آمیز ترین روش ها فریاد «مرگ بر دیکتاتور» سر می دهند، نه سرسپردگان این کاندیدا هستند و نه مریدان آن امام راحل.
اینان آزادی می خواهند و برابری، احترام به شان انسانیشان و اختیار مشارکت آزاد در تعیین سرنوشت کشورشان و حاکمیتی که در خدمت آنان باشد و شرایط رشد و شکوفایی استعداد ها و شخصیتشان را فراهم کند و آنان را محترم بدارد. نه حکومتی چنین بیگانه با مردم و چنین ظالم و در عین حال بی کفایت. مگر ما از جوانانی که در کشورهای توسعه یافته زندگی می کنند چه کم داریم؟
آقایان موسوی و کروبی تا زمانی که در کنار مردم ایستاده اند و پشتیبان خواسته های به حق آنان هستند، مورد احترام و حمایت ما هستند و ندای گویای ما در گوشهای سنگین مقامات نظام. اما اگر روزی به بهانه هایی ناپذیرفتنی مانند «مصلحت نظام» و «خط امام» تصمیم به تضعیف جنبش مردمی بگیرند، آنگاه دیگر از مشروعیت و اعتبار برخوردار نبوده راهشان از جنبش آزادی خواهی جدا خواهد شد.
رنگ سبزی که ما امروز می پوشیم و طومار سبزی که ما امروز امضا می کنیم، تفاوت دارد با رنگ سبزی که دیروز هواداران آقای موسوی بر تن می کردند. امروز، هرکس که دلش در گرو مهر ایران و ایرانی است و دل نگران آینده خود و مردمش، سبز می پوشد و دنیا نیز ما را به این رنگ می شناسد. دیگر نمی توان گفت سبز یعنی موسوی. امروز سبز یعنی آزادی خواهی، مبارزه مدنی و بدون خشونت با دیکتاتور و امید به آینده ای روشن در شان ایران و ایرانی.
اگر لبخندها وشادی های کوچک دیروز سبزها در ستاد موسوی به امید اندکی گشایش و ذره ای هوای تازه در جو خفقان زده ایران بود، امروز پیشانی گره خورده سبزهای ایرانی و تن کبود شده و زخمی آنان نمایانگر عزم و اراده ای است آهنین در راه ایجاد یک تغییر پایدار و پایان دادن به یکه تازی تمامیت خواهان بیگانه با مردم.
آینده از آن ماست

2 comments:
well said....can't agree more
شبير عزيز:
نوشته هايت بس به جا بود و منطقي و در خط خط آن نماد ايراني بودن و بهتر است بگويم پارسي بودن موج ميزند وچه بر حق است كلام راستينت در مورد بت هايي چون خميني و خمينيها.
شبير اي پسر كورش تو را همراهيم و به خون جوانان ايران درود كه با ياد انان تا اخر راه ايستاده ايم.
مينو:سيدني،استراليا
Post a Comment