Thursday, July 23, 2009

تکامل سیاسی نیمه داروینی یک جوان مهاجر نسل دومی و حلقه گم شده اش





فکرش را هم نمی کردم که در زمان حیاتم چنین روزهایی را ببینم. با خودم می گفتم شاید نسل بعدی، شاید دو نسل دیگر... عجیب است برای یک آدم سی و سه ساله که نا امید باشد. البته کاملا نا امید هم نبودم، می دانستم که چنین روزی بلاخره می رسد. ولی رک و راست بگویم، باور نداشتم که عمرم قد بدهد و این روزها را ببینم.

همه چیز از روزی شروع شد که «حماسه دوم خرداد» را آفریدیم، بی آنکه بدانیم از پس آن چه می آید. رای به خاتمی برای من و بسیاری از همسالانم، تیری بود در تاریکی و انتخابی بین بد و بدتر. دهن کجی بود به «خواست نظام».

نظام... ! از «نظام» مدتها پیش از آن قطع امید کرده بودم. باید در یک خانواده «از ما بهتران» متولد شده می بودی تا چشمت بر روی آن همه ستم و تبعیض و بیداد و خفقان بسته می ماند. خوشبختانه خانواده من جزو «خودی» های نظام نبودند. خانواده ای بود که هم شهید و مفقود داده بود و هم اعدامی سیاسی و زندانی داشت. یک خانواده کاملا معمولی. اگر هم در طول دوران مدرسه به خاطر تزریق دائم ایدئولوژی تردید هایی به وجود آمده بودند، بعدها که بزرگتر شدم و به خیال خودم توانستم از خود فکر و اندیشه ای داشته باشم، ناتوانی معلم دینی در بحث سر کلاس و تلافی کردنش با نمره انضباط و احضار ولی و بعد تر ها سیلی خوردن در خیابان به خاطر پوشیدن شلوار جین، دیگر تتمه شک و شبهه هایم را هم بر طرف کردند که من و این نظام ربطی به هم نداریم.

باری دوم خرداد را آوردیم و بهار مطبوعات از پی آن آمد. بگذار دیگرانی که آن روزها را تجربه نکردند هرچه می خواهند بگویند. باور من اینست که هرچه بلوغ سیاسی و اجتماعی در جوانان امروز می بینیم، به بار نشستن همان کتابهاست که نگاشته و ترجمه شدند و همان روزنامه ها که روزی چهارتاشان را می خریدیم و از سرمقاله تا صفحه آخر را با ولع می خواندیم و همان میزگرد ها و سمینارهای جوانان. تازه فهمیدیم دموکراسی یعنی چه و حقوق شهروندی چه صیغه ای است. که حکومت قانون چه فوایدی دارد و اینکه کل دنیا لزوما «دشمن» ما ایرانیها نیستند و گفتمان را هم برای بنی بشر ساخته اند.

قبول دارم که آن روزها جوان بودم و داغ و بی تجربه و کم طاقت. از اینکه تنها با یک رای ناقابل بهار مطبوعات را به ایران آورده بودیم، چنان غرور و شوق و ذوق برمان داشته بود که تصور می کردیم دیگر همه چیز باید الساعه درست و راست شود و خاتمی موظف است سریعا آن مردم سالاری و عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی که وصفشان در در روزنامه های اصلاح طلب نوشته شده بود را اجرا کند!

همان روزها یکبار مصطفی تاج زاده که آن زمان معاون سیاسی وزیر کشور بود و برای شرکت در کنگره جوانان و دوم خرداد به شیراز آمده بود، در حالیکه چشمانش از شنیدن مطالبات رادیکال ما گرد شده بود آب پاکی را روی دستمان ریخت که: «تغییر قانون اساسی و حذف ولایت فقیه در چارچوب سیاستهای دولت آقای خاتمی نیستند.» آن روز خیلی سرخورده شدیم و شاید در دلمان او را با اقتدار طلبان تمامیت خواه و دیکتاتور ها محشور کردیم، ولی امروز که به گذشته نگاه می کنم در دلم به او درود می فرستم که هم با صداقت از ما توهم زدایی کرد و هم ما را به دلیل ولایت ستیزی به سربازان گمنام امام زمان تحویل نداد! در هر صورت دوزاریمان افتاد که این رشته اصلاحات سر دراز دارد.

دیری نگذشت که اقتدارطلبان که به آنها «راست سنتی» می گفتند از وضعیت شوک خارج شدند و بگیر و ببند ها شروع شد. تصفیه خبر گزاری ایسنا از دانشجویان اصلاح طلب، قلع و قمع روزنامه ها، قتلهای زنجیره ای، حمله به کوی دانشگاه، حملات گروههای فشار به تجمعات، ضرباتی که یکی یکی بر پیکر اصلاحات فرود می آمدند و ما خشمگین چشم به خاتمی دوخته بودیم که ای سید اصلاحات کاری کن! روزهایی که مسعود بهنود در تلویزیون «اعتراف» می کرد، روزهای آخر اقامت من در ایران بودند.

سرخورده و نا امید، به توصیه یکی از «برادران» که هرگز نام و هویتش برایم آشکار نشد عمل کردم که «دوستانه» گفت: «در این مملکت برای تو و امثال تو جایی نیست». مهاجرتی که هنوز از یک طرف وجدانم را خراش می دهد برای نماندن و نجنگیدن و دوستانی که نمی توانستند یا نمی خواستند بروند را تنها گذاشتن و از طرف دیگر باعث شد دست کم آنچه از حقوق انسانی و امنیت در کشورم نداشتم را در سرزمین غریب به دست بیاورم.

مهاجرت اما یک حسن بزرگ دیگر برایم داشت: تمام آنچه را که در دوران اصلاحات و در قالب کتابها و مقاله ها به صورت تئوری در مورد دموکراسی، حاکمیت قانون، حقوق انسانی و شهروندی و عدالت اجتماعی شنیده و خوانده بودم، بصورت عملی در حال اجرا دیدم. فهمیدم که این مفاهیم گرچه دینامیک هستند و همیشه می توان آنها را بهینه کرد، ولی اجرایشان بصورت نهادینه در جامعه چه آثار مثبتی برای کل یک کشور و اجتماع به دنبال دارد. من که خیال می کردم «گفتمان» و «تسامح و تساهل» از ابداعات آقای خاتمی هستند، اینجا به چشم خود دیدم که چگونه دیندار و بی دین، چپ و راست و خارجی و بومی در کنار هم زندگی می کنند، بدون اینکه یکی از وحشت دیگری خودش را سانسور کند یا اینکه بر سر تفاوتهایشان گلوی یکدیگر را بدرند و عده ای دیگران را به خاطر عقایدشان در بند کنند.

به چشم دیدم که دختران و پسران نوبالغ اینجا به مساله جنسی به عنوان اصلی ترین دغدغه یا بزرگترین گناه نمی نگرند، چون از کودکی با هم مدرسه رفته اند و جنس مخالف برایشان یک تابوی عجیب و غریب نیست و دیدم که چه حجم عظیمی از سرمایه گزاری صرف آموزش می شود و افسوس خوردم به استعداد های ایرانی که به دلیل بی کفایتی دولتمردان یا باید در کشور خود به هیچ جا برسند و یا اینکه در کشور دیگری که قدرشان را می داند به همه جا.

دیدم که بر خلاف فرمایشات حاکمان کشورمان ایران، جهان غرب ام القرای فساد و فحشا نیست و نسبت به کشور خودم که قرار است ام القرای جهان اسلام باشد، نسبت کسانی که اینجا با استفاده از آزادیهایشان به بیراهه می روند بسیار کمتر است از کسانی که زندگی سالم و شرافتمندانه ای را در پیش می گیرند و برای اجتماعشان و کشورشان و حتی کل دنیا بسیار مفید هستند.

به عینه دیدم که می توان «جهانی» بود، بدون اینکه به آداب و رسوم و ارزشهای فرهنگی اجتماع آسیبی برسد. تازه فهمیدم که چرا حاکمان کشورمان اینقدر از «فرهنگ غربی» می ترسند، در حقیقت دریافتم آنچه آنها از آن می ترسند به هیچ عنوان «فرهنگ» غرب نیست، بلکه جهانبینی مدرن است که بر اساس آزادی تبادل اطلاعات و گفتمان بنا شده و این حق را برای هر انسانی محترم می دارد که خود بر اساس عقل و منطق و باور خود همه گزینه ها را ببیند و بیازماید و آنچه را که بیشتر و بهتر می پسندد پیشه خود کند.

دیدم بر خلاف آنچه سعی کرده بودند در مغز ما فرو کنند، غرب منزلگاه بیدینی و شرک و کفر نیست: در هر محله ای و هر دهی دست کم یک کلیسا برپاست و کار و کاسبیشان هم مانند کشور ما به حمدالله خوب است، با تفاوت اینکه در کلیسا های اینجا چماقدار برای کتک زدن مردم آموزش نمی دهند! اعانه جمع می کنند و صرف کارهای خیر می کنند و مومنان هم روزهای یکشنبه با لباس شیک در خانه خدا حاضر شده، به عبادت می پردازند.

ولی آنچه برای شخص من بیش از همه تحسین بر انگیز و جالب توجه شد حاکمیت قانون بود. قانونی که بر مبنای عقل و منطق و حقوق و نیازهای همه افراد اجتماع وضع شده و تقریبا هیچ ردی از ایدئولوژی در آن دیده نمی شود. همه به راستی در برابر قانون برابر هستند، درست همانطور که در اعلامیه جهانی حقوق بشر نوشته شده! مردم به قانون احترام می گذارند چون زندگیشان بر آن مبنا می چرخد. ادعا نمی کنم که اینجا بهشت برین است و همه چیز کامل و مردمان همگی خوشبخت، ولی مقایسه مشکلات یک کشور توسعه یافته با کشورمان ایران به نظر من مانند مقایسه مشکلات ایران با کشورهای قحطی زده افریقایی است.

خلاصه کلام اینکه به عینه دیدم، هرچه در مورد جهان غرب در ایران اسلامی به هم می بافند و به خورد مردم می دهند دروغ است. مردم اینجا هم دینشان را دارند و هم دنیایشان را و هم آزادیشان را و باور کنید، هیچ چیز به اندازه این مورد آخر یعنی آزادی برای یک انسان شیرین و گوارا نیست. آنجا که هم «حق» خودت را و هم «حد» خودت را بدانی. اینرا هم فراموش نکنم، اینجا زندانی سیاسی و «دشمن نظام» هم ندارند. نظامی که همه حق مشارکت در آن و نقد آن را دارند، دیگر دشمنی ندارد!

همیشه رویایم بوده است که در کشورم ایران نیز روزی چنین عقل گرایی و حاکمیت مردم بر مردم بر مبنای قانون و زمینه مساعد برای توسعه و پیشرفت فراهم شود. باور دارم که در این صورت ایران دست کم برای من به عنوان یک ایرانی، بهشت روی زمین خواهد بود.

رویای قیام مردمی بر ضد دروغ و زورگویی که در عین ناباوریم به حقیقت پیوست، پس امیدوارم که رویای آخر وبزرگم را نیز روزی به چشم ببینم که تحقق یافته.ـ

0 comments: