Sunday, April 25, 2010

هزیان های سیاسی، قسمت اول: پیروزی دشوار نیست، ولی سخت است






اینروزها هوای روحیه جنبش سبز کمی تا قسمتی ابری به نظر می رسه و در بعضی مناطق بارندگی هایی هم مشاهده شده! البته به حق هم هست با این خیل اسرا و احکام مضحک و ظالمانه دادگاه ها و از همه بدتر یار کشی کردن ها و تاختن های خودمان به هم. در مورد بلاهایی که حکومت بر سر ما و دوستانمان میاره، واقع بینانه بگم، در حال حاضر کار خاصی نمی تونیم انجام بدیم به جز اطلاع رسانی و نامه نگاری و اعتراض که برنامه روزانه شده. چماق در حال حاضر دست جناح حاکم است و نامردها بدجور هم می زنند! ولی در مورد بلاهایی که خودمون داریم دستی دستی بر سر خودمون و نهال سبزی که کاشتیم میاریم، خواستم یکی دو کلام حرف حساب با دوستان داشته باشم.

اول اینکه این دعواهای جناحی و یار کشی و تخریبها داستان دیروز و امروز نیست. ظاهرا از وقتی که در مملکت ما سیاست در جماعت داخل شده، داستان همین بوده. چه قبل و چه بعد از انقلاب. همیشه چندتا حزب بوده اند که یا رسما و دائما همه با هم در حال جنگ بوده اند و یا چندتاشون با همدیگر ائتلاف استراتژیک می کرده اند برای زیر آب کردن سر بقیه! به عبارت دیگه همیشه در کشور ما یک جناح حاکم بوده و یک عده اپوزیسیون در حال لت و پار شدن که در عین حال بین خودشون هم شدیدا شکراب بوده! این دعواها بصورت دائمی ادامه داشته اند (حتی اگر من و شما توجه نداشتیم) و تنها زمانی که فکر می کنم بر اثر یک رویداد شوک مانند متوقف شدند، همان دوران چند ماه اول بعد از تقلب انتخابات بود.


مشخصه اصلی روزهای پر شور بعد از انتخابات به نظر من این بود که مردم به دو دسته کاملا مشخص تقسیم شدند: یک طرف اونهایی که با حاکمیت بودند و منافعشون (به گمان خودشون) با جناح حاکم بود و یک طرف دیگه، تقریبا همه ایرانی های دیگه! یک دوستی

جای دیگری مقاله ای نوشته که ربط مستقیمی با این نوشته نداره، ولی تعبیر های جالبی را بکار برده:


معنای شعار نمادین «رأی من كجاست؟» دقیقاً این است كه: «من كجا هستم؟» حضور در خیابان به مثابهی اضطرار و نوعی بی«چاره»گی رخ میدهد...

در این سطح، حتی اصلا مهم نیست كه تقلبی صورت گرفتهاست یا نه. مردم وقتی به خیابان میآیند كه اضطراری در لحظه سرنوشتشان را معنی میكند؛ لحظهای كه یا در خیابان هستی یا اصلاً نیستی.

ما با حاكمیتی روبهرو هستیم كه موكلینش را انكار كردهاست و این موكلین اگر زمانی قشر اقلیتی را شامل میشدند حالا از متجددترین سرووضعها تا سنتیترین اقشار «جانباز» و «رزمنده» را نیز شامل میشود.


به باور من هم وضعیت به صورتی بود که تقریبا همه کسانی که در این سه دهه که چه عرض کنم، نیم قرن اخیر حقشان پایمال شده بود از جا جستند و برای احقاق حقشون ابراز وجود کردند. طبیعتا خیلی از این ایرانی ها تحت تاثیر جناح ها و گروهبندی های پیش از انتخابات هم بودند (و هستند) و اینجور شد که بعد از چندماه یادمون افتاد که ما با هم اختلاف ایدئولوژیک داشتیم! خلاصه دوباره شد روز از نو و روزی از نو و جنگ سلطنت طلب و چپی و راستی و اصلاح طلب و بر انداز و دیندار و سکولار و غیره دوباره به راه افتاد که فکر می کنم این وضعیت معرف حضور همگی باشه. اونهایی هم که تا پیش از انتخابات عطای همه اینها را جمیعا به لقایشان بخشیده بودند دوباره با دیدن این وضع شروع کردند به خاکستری شدن.


بعضی دوستان تلاش می کنند تا با ایجاد نوعی
اتحاد از این جنگ داخلی بین تحول خواهان جلوگیری کنند تا جنبش سبز از بین نره. به نظر من مشکل ما از نوع نگاهمون به گروهبندی های سیاسی ناشی میشه. اجازه بدین با یک مثال بیشتر توضیح بدم:

فرض کنید دیدگاه من یک دیدگاه لیبرال هست و معتقدم که یک کشور تنها در صورتی روی دور پیشرفت و سعادت میفته که در اون اقتصاد بازار آزاد حاکم باشه. باز هم فرض کنید رفیق من تقی، برعکس من دیدگاه چپ داره و میگه که اینها همه ش کلک امپریالیسمه برای چاپیدن طبقه زحمتکش. این وسط دوست سوم ما، آرمان هم داره سعی می کنه بین من و تقی «اتحاد» بر قرار کنه. واضحه که آرمان بیچاره صد سال هم نمیتونه بین ما اتحاد ایجاد کنه چون دیدگاه من و تقی با هم از بیخ و بن فرق می کنه. بنابراین مساله اتحاد را تصور می کنم باید کنار گذاشت و فکر دیگری کرد.


مشکل اصلی به نظر من اینجاست که در حال حاضر من و تقی اصلا نمیتونیم وجود دیدگاه طرف مقابلمون را بپذیریم. یعنی من میگم درستش اینه که دیدگاه من حاکم باشه و تقی هم بره بز بچرونه، تقی هم میگه تا وقتی آدمهایی مثل شبیر در کشور نفس می کشند باید در مملکت را گل گرفت. تا وقتی این نگاه حذفی وجود داره، مطمئن باشید که داستان همینه. راه چاره اش به نظر من اینه که این دیدگاهها و اندیشه های مختلف، وجود همدیگرو به عنوان اصل غیر قابل تغییر بپذیرند. این راه خیلی سختیه که بخواهیم از عادت دیرینه مطلق گرایی خودمون جدا بشیم، ولی باور کنید به نظر من جز این هیچ راهی وجود نداره.


این همونه که بهش میگن
مدارا. یعنی من و تقی هیچ شبیه هم فکر نمی کنیم و قرار هم نیست که شبیه هم فکر کنیم، ولی «مجبوریم» برای نیل به هدفمون و ایجاد ثبات و حفظ استقلال کشور و آزادی مردم، نه تنها وجود همدیگرو به عنوان یک اصل بپذیریم، بلکه در مواردی دست به دست هم بدیم و کارها را با هم پیش ببریم. سختی قضیه اونجاست که برای این کار مجبوریم اول از همه کلمه دشمن (کلمه مورد علاقه خامنه ای!) را از فرهنگ لغات مصرفیمون کنار بگذاریم. دشمن کسیه که از خارج به کشورمون حمله کنه یا بصورت واضح و مستدل با متجاوز خارجی همکاری کنه. بقیه هم میهنان ما در بدترین حالت تنها مخالف من هستند و بقول خاتمی «زنده باد مخالف من!»

حرف خاتمی شد، من راستش چندان طرفدار خاتمی نیستم چون به نظرم در خوشبینانه ترین حالت یک کمی صلابت کم داره و چندتا ایراد دیگه، ولی مهم نیست نظرم درباره خاتمی چیه و میخوام موضوع دیگری را مطرح کنم. خاتمی زمانی که رئیس جمهور بود چند شعار قصار داد که بعضیهاشون واقعا برای آینده روشن ایران معنای کلیدی دارند. یکی از این شعار ها این بود: «ایران برای همه ایرانیان». به نظر من هیچ راه روشنی برای آینده ایران وجود نداره که از این مرحله عبور نکنه. یعنی باید همه از دل و جان بفهمیم و بپذیریم و پایبند باشیم که این یک اصل بدیهی و کلیدیه. البته طبق معمول آسون نیست، چرا که معنی این شعار اینه که ایران غیر از من و شما و جنبش سبز و آدمهای آزادیخواه، متعلق به همه کسان دیگری هم هست که شما شاید با شنیدن اسمشون اصلا کهیر بزنید! یعنی از احمدی نژاد بگیر تا مسعود رجوی و سلطنت طلبها و کمونیست کارگری و خلاصه همه!


خوب فکر می کنم تا همینجا برای الان کافیه و به اندازه کافی شوک وارد شده. منتظر فید بک های محبت آمیز شما هستم تا اگر دیدم به فحش خوردنش می ارزه قسمت بعدی هزیان های خود را به زودی خدمتتون عرضه کنم. در قسمت بعدی سعی می کنم بیشتر منظورم را از مشارکت سیاسی در عین حفظ دیدگاههای شخصی و حزبی توضیح بدم.


شبیر ایرانی



امید هنوز زنده است

0 comments: